شوکا


۱ دیدگاه

تیزر عید یعنی-من‌وتو

این تیزر سال نو ۱۳۹۷ رو که شبکه‌ من‌و‌تو ساخته خیلی دوست دارم. یجوری با دیدن این کلیپ حس نوروز بچگیام بهم دست می‌ده. یه ماه از شروع سال جدید گذشته خواستم از رو گوشیم پاک کنم. این‌جا بمونه تا بعدها بازم ببینم و کیف کنم.

Advertisements


بیان دیدگاه

؛

به یه مرحله مسخره و غیرقابل تحملی از زندگی وارد شدم که دخترای همسن و سال اطرافم که در واقع دوستای غیر صمیمی و آشنا هستن دوست دارن همش خواستگاراشون رو برام بشمرن و دربارشون صحبت کنن و من هم با اشتیاق گوش بدم و تصدیقشون کنم. یجوری که از چند صد کیلومتر اونورتر زنگ می‌زنه به من و یه ساعت در مورد این‌که فلان خانم تو دانشگاه، بی‌آر‌تی، شابدالعظیم، دم خوابگاه و .. به زور می‌خواست بهم شماره بده و فلان و فلان اما مگه من قبول می‌کردم. تهش اصرار می‌کنن خب تو بگو ما هم بدونیم. هیچ‌وقت نتونستم راحت در مورد خصوصی‌ترین مسائل زندگیم با هر کسی صحبت کنم. همش تعجب می‌کنم از این حجم راحت بودن و باعث می‌شه ان‌قد آدم‌گریز بشم که بقیه فکر کنن مغروم. من بهترین دوستمو پیدا کردم که ان‌قد مثل خودمه که باعث می‌شه شک نکنم که می‌شه این‌ مدلی هم بود و عجیب نبود. شاید هشتاد نود درصد کیفیت آدم بستگی به آدمای اطرافش داره. آدمای اطراف آدم به شدت روی اخلاق و خلق و خوی آدم تأثیر می‌گذاره. ناخواسته آدم دور می‌زنه و میاد با کسی که بیش‌تر باهاش برخورد داره تو یه مسیر قرار می‌گیره. واسه همین بیش‌تر از گذشته سعی می‌کنم قدر آدمای خوب اطرافو بدونم و از از دست دادنشونم بی‌نهایت ناراحت می‌شم. در نهایت هر روز بهم ثابت می‌شه که کیفیت رو نباید هیچ‌وقت فدای کمیت کرد. درسته که تو شهر جدید جدای از اهالی خانواده به غایت دوست‌داشتنی و مهربون، حتی از همکلاسی‌های دانشگاهم هم زندگی می‌کنن اما با وجود تنهایی اذیت‌کننده نمی‌تونم به خاطر شناخت تفاوت‌ها روزامو باهاش بگذرونم و چقد دلم می‌خواست تنها نبودم و روزای بهتری می‌تونستم سپری کنم. اما خب حس می‌کنم روزهای آینده به شدت غیر قابل پیش‌بینی قراره باشه چون هیچی ازش در دور دست‌ها نمی‌بینم. فقط می‌تونم برای خودم روزهای بهتر آرزو کنم.


بیان دیدگاه

هجده فروردین

روز آخر اسفند بالاخره امضای شروع کار رو دادن. قرار شد یکی دو ماه دیگه کار رو رسماً شروع کنم. امروز ظهر برادر و عمه داشتن راهی برگشتن می‌شدن که داداش‌بزرگه زنگ زد که پاشو وسایلاتو جمع کن بیا از فردا کارت شروع می‌شه. تو یه ساعت وسایلا و کتابامو جمع کردم و الان تو جاده شدید بارونی و رعد‌و‌برق دارم می‌رم برای شروع مرحله جدیدی از زندگی. عمه بزرگه حرکت نکرده هم واسه برادر زن گرفت هم منو شوهر داد. عمه خانم نداشتیم زندگی خیلی بی‌خود و مسخره می‌شد. اما تمام سعیمو می‌کنم خودمو با شهر جدید و کار جدید و آدمای جدید وفق بدم. بین همه فکرای تو سرم دلم مونده پیش مامان که از یهویی شدن برگشتنم حواسش نبود و چندبار اومد بغلم کرد و بوسم کرد. آخ مامان قشنگم، عزیزم، مهربونم، جونم.


بیان دیدگاه

بیگ‌ برادر ایز واچینگ یو!

تمام و کمال داداش‌بزرگ رو قبول دارم و با تمام وجودم دوسش دارم. متعاقب همین قبول داشتنه هر کلمه حرف زدنش تو ذهنم به شدت بُلد می‌شه. نا‌خواسته. به شدت کم‌حرفه و وقتی حرف می‌زنه سراپا گوش می‌شم. حالا وقتی صحبتش با منه که دیگه واویلا. اگه صحبت تعریفی باشه تا یه مدت واقعاً حالم خوبه. اما وقتی مثل الان با یه جمله باهام مخالفت می‌کنه و می‌گه نمی‌تونم حالم داغووون می‌شه و بهم می‌ریزم. کاش می‌دونست چقد تک‌تک حرفاش ان‌قد روم اثر مثبت/منفی می‌ذاره. هیشکی مثل خودش نمی‌تونه با حمایت و تشویق به درجات بالاتر برسونتم و همون‌قد با مخالفت با خاک یکسانم کنه.


بیان دیدگاه

نوروز در خانه ما

تا آخرین لحظه خوابیدنشون خونه پر از صداست. پر از صدای هفت تا بچه! اما این دو تا کلاً از بدو تولد این مدلی بودن که انگار میکروفون قورت دادن. تا بوده عیدا و تابستون و تعطیلات همیشه پذیرای مهمون بودیم. خانواده‌های برادرا و خواهرا و عمه‌ها و … . به قول اون کلیپه همش از ما دید می‌شه و بازدیدی نداریم. شبا تو خونه باید به فکر خودت باشی و یجایی بین لحاف تشکای خیاری جا باز کنی. اتاقا که در تصرف زوجین و خانواده‌ها قرار گرفته. بعد ساعت دوازده یک که خونه خاموش می‌شه دوست ندارم بخوابم و فقط بذارم مغزم از آرامش و سکوت لذت ببره. اما وسط آرامش و نور خیلی ضعیف کتاب به دست ننشته از زیر لحافا در اقصی نقاط اعتراضا بلند می‌شه که این چراغا رو خاموش کن بابا. نمونه بارز خونه مامان‌بزرگ بابا‌بزرگ شدیم قشنگ. همیشه خونه ما مثل سکانس عروسی فیلم «یه حبه قنده». یکی تازه از راه می‌رسه، عمه میم به شدت گرما دوست جلو بخاری درازکش داره ابروهاشو ور می‌داره، مامان داره کتلت می‌پزه و سیب‌زمینی سرخ می‌کنه، بچه‌ها می‌زنن سر و کله هم، این وسط یه مشکلی هم حتماً وجود داره که افکار جمعی در حال حرص خوردن و غیبت و دنبال راه‌حلن و … . البته اکثر اوقات اوضاع خونه همینقد سر و صداست. طوری که کلاً از هر چی که تو ذهنته منحرفت می‌کنن و عملاً در طول رو در حال مبارزه برای کسب یه گوشه آرومی. به یه جنبه جدیدی از خودم دست یافتم. وقتی در طول روز کاری انجام ندادم انرژی مضاعف مصرف نشده تو وجودم و سرم جمع می‌شه که اذیتم می‌کنه. یه حس عجیب. یعنی اصلاً فیزیولوژیکم اهل استراحت و یجا نشستن و خونه موندن نیست. خودمو دوست دارم وقتی که اهل هیجان و کار و جنب‌جوش و گشت‌گذار و دوست داشتن آدمای اطرافم پیدا می‌کنم.


بیان دیدگاه

بیست‌و‌هشت اسفند

به یاد ندارم دم عید بوده باشه و این‌جوری تلخ بوده باشم. حتی دوست ندارم تو آینه خودمو ببینم. زشت و بی‌ریخت و بدعنق و دوست‌نداشتنیم. یه سالِ پر از انتظار رو طی کردم. انتظار و انتظار که نفسمو تنگ کرده. بیش‌تر از یه سال شد که به خاطر یه امضا لعنتی و خصومت شخصی نتونستم کار خصوصی خودمو شروع کنم و چقدر چقدر اشتباه کردم کلی فرصت شغلی از دست دادم و اعتماد کردم. یک سال گذشته این‌جوری بود که قرار بود هر هفته جلسه کوفتی تشکیل شه اما بدون اغراق تو چهار ماه اخیر تشکیل نشد و ماه‌های قبل هم موکول می‌شد به جلسه بعدی. تابستون و دو ماه پاییز رو صبح و شب تو کتاب‌خونه و خونه به درس خوندن گذروندم. مدرک زبان گرفتم برای اجازه ثبت‌نام تو امتحان تخصص. درس با زور زیاد برای تمرکزی که به سختی می‌تونستم حفظش کنم. فکر و خیال از یه طرف، دو دلی از یک طرف، دوست نداشتن شهر جدید از یه جا، رزومه از یجا. هشت ماهی زمان و انرژی برای ثبت اختراع صرف کردیم. ان‌قد اذیتمون کردن که حد نداره. البته انصافاً اداره مالکیت فکری تهران کاملاً منظم و عالی بود اما از وقتی که به داوری و پارک علم و فناوری رسید فقط اعصاب خوردی بود. بدون پول که پروسه رو شروع نمی‌کردن. بعد پرداخت هم هیئت علمی که انتخاب کردن کار یه هفته رو پنج ماه طولش داد و در نهایت بعد هزار بار تماس پشت تماس و سه بار حضوری رفتن بدون پر کردن فرم با نوشتن نیم خط «بنده نظری ندارم و به نظرم این اختراع رد می‌باشد.» جواب رو به تهران ارسال کردن که از طرف تهران اخطار اومد که این چه طرز داوری هست و با استناد رد بفرمایید! بازم به شرف اداره تهران! که یه ماه هم انتظار این رو کشیدیم که فرم رو فرمالیته و با چرت و پرت پر کنن تا بتونیم اعتراض بدیم و دوباره پرداخت پول و احتمالاً یه داور بی‌وجدان دیگه نظرش رو اعلام کنه. آره آخه ما وقت و پولمونو از سر راه آوردیم. تو اون آزمایشگاه کوفتی تا یازده شب پنج ماه بدون تعطیلی حتی جمعه رفته بودیم عشق و حال پیک‌نیک! ژورنال آمریکایی هم که مقاله‌ش کرد عقل نداشته! دو سه بار به دیدن استاد راهنمام رفتم تا ببینم مقاله پایان‌نامه در چه حاله. هر سری که وارد اتاقش می‌شدم شوکه می‌شد و نمی‌تونست تو چشمام نگاه کنه. چرا؟ چون قولای سری قبلش رو فراموش کرده بود. به دروغ می‌گفت مقدمه رو نوشتم و کم‌کم که وعده وعید جدید می‌داد آخرای صحبت می‌تونست تو صورتم نگاه کنه. کلی داده و کار خوب برای دو تا مقاله آی‌اس‌آی با ایمپکت خوب تو دستشه اما تنبلی و بی‌مسئولیتی اجازه حرکت نمی‌ده. من همه وظیمو انجام دادم حال نوبت توعه، لعنتی وظیفتو انجام بده تو داری پول این چیزا رو می‌گیری. پول حروم خوردن نداره!
حتی الان که اینا رو می‌نویسم چشمام پر اشک می‌شه. باید به این سیستم عادت می‌کردم اما نمی‌کنم. خوبی دیدن اینا و خیلی اتفاقای ریز و درشت که حال نوشتنشو ندارم بعد چند ماه فقط این کمک رو بهم کرد که کتابامو ببندم و بذارم تو طاقچه و تصمیم به مهاجرت بگیرم. خیلی خیلی با خودم کلنجار رفتم. شبا قبل خواب گریه‌ ها کردم. اما بالاخره تونستم این تصمیم رو بگیرم. شده پنج سال هم طول بکشه این‌جا نخواهم ماند. حسرت یک سال گذشته رو می‌خورم که می‌تونستم خیلی کارا انجام بدم و خیلی چیزا رو تکمیل کنم اما با جمله کذایی و لعنتی و کوفتی صبر کن، یه هفته دیگه، یه ماه دیگه، خ ر ا ب ش کردم. لعنت به خودم.
یجا خوندم که نوشته بود وقتی دارین به احساسات درونیتون غلبه می‌کنید انگار که سعی می‌کنین یه توپ رو زیر آب نگه دارین. من بیش‌تر از یه ساله که دارم یه توپ رو زیر آب نگه می‌دارم. یه ساله بغض گلومو گرفته. یه ساله دلم سنگینه.
از تنها خوبی‌های سال گذشته آزاد کردن مدرک دانشگاهیم بدون پرداخت پول هنگفت و انجام تعهد شش ساله از یه راه میانبر و یه چند تا مسافرت بود و هیچ.
پ.ن: فردا شب، شب عیده. شوکا بدون هفت‌سین یعنی نفس هم نمی‌کشه. باید سفره هفت‌سین باز کنم.