شوکا


بیان دیدگاه

دو اسفند

دو روزه که منشی اومده اما هنوز نتونستم بفهمم چجور شخصیتی داره. همون اول کار بهش گفتم که از نگاه بالا به پایین هیچ‌وقت خوشم نمیومده و دوست دارم بیش‌تر کنارم باشه و اگر بشه حتی دوستم و نقش اصلیش اینه که فقط بهم کمک کنه که خدمات بهتری ارائه بدیم. علی‌رغم این‌که فکر می‌کردم با وجود منشی کارا سبک‌تر می‌شه یه حس یجوری دارم که کارارو خودم انجام نمی‌دم و وسواس فکری دارم که کارا دقیق و مرتب انجام می‌شه، نمی‌شه. مطمئناً زمان که بگذره شرایط به روال می‌افته.

امروز خیلی خسته بودم. حسای عجیب و غریب سراغم میومد. یه خلأ تو وجودم حس می‌کردم. هم حالم خوب بود هم نبود. انگار که شرایطی که الان دارم، خونه‌ای که توش دارم زندگی می‌کنم رو‌ هیچ‌کدوم رو برای خودم نمی‌دونم. تو ذهنم یه مسافرم. مسافریم که از این شرایط خانه‌به‌دوشی خسته شده و می‌خواد بره جایی که می‌دونه داره می‌ره این‌جا قراره همیشه که نه اما برای پنج ده سال آتی همین‌جا باشه. شغلش رو عاشقشه و قراره سال‌ها همه انرژیشو برای بهتر شدن تو همین شاخه بذاره. بره خونه‌ای که مال خودشه، وسایلش و‌ چیدمانش و همه‌چی.
تنها چیزی که می‌دونم الان خیلی دوست دارم و خیلی برام مفیده، عصرهای توی مطبه. هر روز برام شیرینه. هر روز دارم یاد می‌گیرم. ان‌قد کیسای عجیب غریبی رو ویزیت می‌کنیم که بعضاً می‌گم عجب رشته‌ای درس خوندی دختر، دمت گرم. سعی می‌کنم برای فراموش نکردن اتفاقات جالبی که پیش میاد این‌ور اون‌ور تو شبکه‌های اجتماعی بنویسم و چک‌این کنم. امروز حتی حوصله دکترم نداشتم. شب که اومدم خونه اهالی خونه داشتن می‌رفتن مهمونی. من نرفتم و تو خونه تنها بودم. به این خلوت چند ساعته خیلی احتیاج داشتم. شام صبحانه‌ای خوشمزه‌ای خوردم و با موزیک ظرفا رو شستم که همیشه نقش مُسکن داره برام. یکم از کتاب پی‌دی‌اف درسی خوندم. دیشب کتاب قبل خواب رمانم رو هم تموم کرده بودم، اومدم که مثل روال همیشه یکم از کتاب قبل خوابم که تازه شروع کردم (رگتایم – دکتروف) رو بخونم و از ساعت ده شب خوابیدم. کلی خوشحال بودم که صبح می‌تونم از خواب بیدار شم و ساعت‌ها تو رخت‌خوابم غلط بزنم.
تعداد دفعاتی که تو این سه چهار ماه به مرکز خرید و رستوران و کافه گذشته اندازه انگشتای یه دست هم نیست. اگر دوستی این‌جا داشتم نمی‌ذاشت ان‌قد در انزوا و بدون تفریح بهم سخت بگذره. درسته که وقتشو ندارم اما وقتشو جور می‌کردیم! هیچ تعطیلاتی هم تو این مدت چند ماه نداشتم و حتی شده که جمعه صبح، مثل هفته قبل سرکار بودم. دارم جون می‌دم برای تعطیلات یه هفته‌ای که برای خودم تدارک دیدم. اونم تو این ماه و تو این هوا و همراه پایه‌ترین خواهر.
Advertisements


بیان دیدگاه

،

شب قبل از خواب طبق عادت همیشگی اپ هواشناسی رو چک کردم. برای صبح برف خیلی کم زده بود. خوشحال شدم. به لذت ایرفون تو گوش و یه ساعت راه رفتن تو برف به سرکار فکر کردم و چشامو بستم و خوابیدم. صبح بیدارم کرد که پاشو ببین چه برفی میاد. با خواب کافی و سرحال بیدار شدم و صبونه خوردم و طبق همون برنامه شب قبل پیاده اومدم. برخلاف چند وقت قبلا وضعیت هوایی بهتر و قوی‌تر از اپ می‌شه. مثلاً الان داره ساعت دو ظهر می‌شه، من پشت میزم و لم داده دارم باریدن برف رو تماشا می‌کنم اما تو پیش‌بینیا بارش تموم شده. یه چند وقتیه صبح تا شبم خیلی شلوغ و پر شده. دلم خرید کتاب جدید و لباس و .. می‌خواد اما باورم نمی‌شه که وقت نمی‌کنم. تا ظهر سرکار خودم. تا برسم خونه ناهار بخورم دوباره باید برم کلینیک و شب میان دنبالم و شام و خواب. اونم از ساعت ده‌و‌نیم و همراه مرغا! این وسط کلاس زبانم هست که دیگه رسماً شلم شومبا. همه این ساعتا مطالعه جانبی درست و حسابی هم می‌خواد که فعلاً در خودم توان زدن از خواب رو نمی‌بینم. اگر منشی محترم بیاد دوباره نظم زندگی بر می‌گرده. کارا کاملاً رو روال نیفتاده اما برای شروع تو این وضعیت بحرانی اقتصادی بد نیست. خبر خوب خیلی‌کم می‌رسه و شرکتای ایرانی داغون که محصولاتشون واقعاً بی‌تعارف آشغال خالصن دارن از شعار آقایون خنگ استفاده می‌کنن و همه زورشونو می‌زنن که محصولات فوق‌العاده وارداتی رو به صفر برسونن. یه چند وقتی باید یه سری گند بالا بیاد تا دوباره جول و پلاسشونو جمع کنن و این وسط امثال ما رو تضعیف کنن و پول به جیب بزنن تا کوتاه بیان. حالا که به اون استقلال مالی و شخصیتی، اون‌جوری که می‌خواستم رسیدم دلم می‌خواد وارد مرحله بعدی از زندگیم بشم. ان‌قد به خودم سخت می‌گیرم که حس می‌کنم ذهن و روانم به یه آرامشی رسیده که بهش حالا اجازه می‌دم طعم قشنگیای دیگه زندگی رو هم بچشه. هیچ‌وقت برام بُعد زمانی مهم نبوده. مهم درست بودن شرایط و وضعیتمه. زود یا دیر مهم نیست. مهم اینه که دلم حالا بعد همه چیزایی که به دست آورده دوست داشتن و داشته شدن می‌خواد. می‌دونم که می‌تونم سنگ تموم بذارم. فکر کنم خودمو خیلی‌خوب می‌شناسم.


بیان دیدگاه

ده دی

نمی‌دونم چطور شده که لوده بودن و بددهنی و شوخی‌های رکیک نشانه شیک و باکلاس بودن و کول بودن شده. ظهری که از کلینیک دکتر فلان اومدم بیرون قیافه‌م دیدنی بود.‌ در لحظه دلم می‌خواست از این مافیای گند و آشغال هرچه زودتر بیام بیرون. اما خودم خواستم که وارد این جمع داغون باشم و تلاش کنم خوب کار کنم. باید این شرایط رو تحمل کنم. وقتی آقای متخصص و خانم دکتر واضحاً باهم داشتن چندش صحبت می‌کردن بیش‌تر از قبل بهم ثابت شد که تحصیلات و پول و مقام واقعاً شخصیت نمیاره. در حالی‌که فکر می‌کردن خیلی باحالن و اعتماد‌به‌نفسشون چسبیده بود به سقف دلم می‌خواست روشون بالا بیارم. خانم دکتر با دو بچه دبیرستانی الحق توانایی بالایی برای ببخشید لاس زدن داشت و آقای دکتر هم سیگنال‌ها رو به خوبی دریافت و جذب و هضم می‌کرد! اعتقاد داشتن که من دو ماه دیگه قراره مثل اینا باشم و هی اصرار داشتن صحبت کن این‌جوری تو این رشته شکست می‌خوری. گفتم که با توجه به موقعیتش صحبت هم می‌کنم اما الان حرفی برای زدن ندارم و تو دلم ادامه دادم خاک‌ بر سر داغونتون! تا این‌جا این‌جوری متوجه شدم که همه می‌خوان همه پول و موقعیت فقط برای اونا باشه، مطلق برای اونا نه کس دیگه. اگر کسی می‌تونست اینا رو متقاعد کنه که این دنیا، این شهر، این مردم ان‌قد زیادن که همه کنار هم می‌تونن کار کنن و پول دربیارن و عوضی نباشن همه مشکلات حل می‌شد. اصلاً برام مهم نیست شکست بخورم یا نه. اصلاً پایه رو بر شکست گذاشتم. فقط از دو سه ساعت عصر لذت می‌برم که در جوار دکتر جیم، استاد شفیق، برای کیس دیدن می‌گذره. دکتر ماهه ماه! باسواد واقعی. این‌جوری که مطمئنم تو دنیا تکه، نه تو این کشور. این حجم تسلط به رفرنس‌ها با حدود ده پونزده گونه حیوانی از محالاته که دکتر ثابتش کرده در واقعیت، البته با ذهن و مطالعه‌ای که داره، شدنیه! بعدش کلاس زبانی که عاشقشم اما وقتی می‌خوام برم خودم رو دختر دبیرستانی با روپوش و مقنعه سرمه‌ای می‌بینم که آرزوی کلاس زبان رفتن تو شهر کوچیکشون و تو اون سن و موقعیت و آرامش رو با خودش کشیده آورده تو این زمان و دلش برای خودش و همه کسایی که هنوزم تو اون شهر هستن و بدون امکانات پایه سر می‌کنن خیلی می‌سوزه. اما خب بازم خدا رو شکر. رسیدن به هدف و خلاصی از این مرداب تحملش رو خیلی راحت کرده.


بیان دیدگاه

تجربه جدید

مقدمه برای هر کار و شرایطی رو بیش‌تر از خود اون موقعیت دوست دارم. بزرگ‌ترین ترس زندگی من شروع شدن زندگی یکنواخت و پر از ملال و تکرار بزرگ‌سالیه. اگر تکرار و تکرار باشه از همین الان ازش متنفرم. اصلاً نمی‌تونم اون روز رو ببینم که کار، خونه‌داری، بچه‌داری، خواب و .. تکرار و تکرار و تکرار. برخلاف اون چیزی که باید باشه من این روزها رو خیلی دوست دارم. همین شدن و نشدن، اومدن و رفتن، دیر شدن، جور نشدن و شدن و انتظار رو دوست دارم. تهش می‌شه، همونی هم که می‌خوایم می‌شه. اصلاً مگه آدم می‌تونه تو شرایطی باشه که نمی‌خواد. ان‌قد حالش رو بد می‌کنه که آخرش جا می‌زنه، بالاخره می‌بُره. پس همه یجورایی به خواسته‌هاشون می‌رسن مگه این‌که دوست داشته باشن نخوان دست و پا بزنن. دوست داشته باشن که نخوان همه زورشونو بزنن. با وجود همه سختی‌ها، بدبختی‌ها و بی‌اخلاقی‌ها که حال آدمو بهم می‌زنه به شکل عجیبی می‌شه که هنوز حال خوب داشت. بهش باور دارم. زندگی اونقدرام بی‌رحم نیست. کافیه که به این باور برسی. کافیه که کلمه‌ها رو زنده‌شون کنی و بهشون اعتقاد داشته باشی. این اخلاقمو دوست ندارم که خیلی کم نصیحت‌پذیرم. یعنی تا خودم نتونم به اون باور برسم و درک کنم تو مغزم نمیره. اما این جمله که عباس کیارستمی این عکسای پر از حس زندگیشو زمان جنگ گرفته رفته چسبیده به قشر خاکستری مغزم. یک ماه سپری شده پر از تجربه‌های جدید بود. بالاخره بعد زورهای زیاد از پازلی که جلو رومه چندتا تیکه کنار هم قرار گرفته. قبلاً هیچیش کنار هم نبود. ترسناک و پر از ریسک و استرس. جلسه‌هایی با آدمای کله‌گنده و متخصص داشتم که بینشون به شدت احساس جوجه بودن داشتم. مسئله فقط تجربه‌های علمیشون نبود، تجربه‌های کار تو این شرایط داغون و پر از عوضی بازی که خودشون هم خواسته ناخواسته آلوده‌ش هستن و من از این همه فساد و شارلاتان‌بازی در حیرتم، خیلی هم در حیرت. این‌جوری که به اتفاق از تعجب من ابراز احساسات می‌کردن که طفلک خانم دکتر نمی‌تونه از عهده مسئولیتش بربیاد و هر چه سریع‌تر منشی رو بگین بیاد! نخواستم که صحبت کنم. عوضی بودن سخت نیست اما سالم بودن بین اینا سخت‌تره. بزرگ‌ترین چالش جدیدم همینه. تمام تلاشم رو به همراه پشتوانه گرمی که دارم انجام می‌دم که اون مسیری رو برم که هرچند خیلی سخت می‌خواد باشه اما درست باشه. اصلاً تنم می‌خاره که یه سری چیزا رو ثابت کنم. کنار شرایط جدید وقت اضافی که موقتاً دارم و همراه داداش‌بزرگه سپری می‌شه از هر اتفاق دیگه‌ای قشنگ‌تره. تو این یه ماه کلی کیس دیدم و به حدی تشخیص بالینم خوب شده که در تحیرم. چیزی که یک هزارمشم تو کلینیک دانشگاه ندیدم. بیماری‌های متنوع، معاینه به شدت دقیق، درمان اصولی و‌ درنهایت نجات ۹۹ درصدی کیس‌ها. گوساله‌های فراوان که به دنیا آوردیم و عشقی که می‌کنم از این شرایط. مسیرهایی که تو جاده طی می‌کنیم و باهم صحبت می‌کنیم هر دقیقه‌ش برام ارزشمنده. همش حرف‌های خوب، تجربه‌های خوب و درسی که می‌گیرم و اثری که زندگی تو این شرایط روم می‌ذاره رو‌ حس می‌کنم. تا این‌جای زندگیم کسی رو به اندازه داداش‌بزرگه پیدا نکردم که ان‌قد پرفکت باشه و بتونم بپرستمش. رفتار و کردارش تو هر کار و‌ موقعیت و شرایط ان‌قد عجیب اصولیه که می‌خوام قلبمو از جاش در بیارم آخه چجوری می‌شه این‌جوری بود. چقد من خوشبختم که می‌تونم خواهر همچین بشری باشم. این رو فقط من نمی‌گم. این محبوبیت و نامداری که همه جا داره به خودشم اینو‌ می‌گه. خدایا شکرت. اصلاً فکرشو نمی‌کردم یه روزی همچین شرایطی ان‌قد ازم حمایت بشه. بابا حمایت مالی می‌کنه و حتی وقتی که به خاطر شرایط نابسمان مامان خواست طلاهاشو بفروشه تا شرایط من بهترشه حال عجیبی داشتم. نمی‌دونستم چجوری تشکر کنم. از این حجم از وابستگی تو این سن خیلی خجالت می‌کشم. ماه‌های آتی به لطف هماهنگی برادر قراره یسری از روزها به کلینیک دام‌کوچیک برم و در کنار کار خصوصی خودم کار بالینی که خیلی بیش‌تر دوست دارم رو هم انجام بدم و کلاسمم شروع می‌شه. تا این‌جا که خوب پیش رفته، کاش همیشه خوب باشی.