شوکا


بیان دیدگاه

،

شده یه ماه که هر صبح قبل بیدار شدن داشتم یه خواب چرت و پرت می‌دیدم و به زور سعی کردم از خواب بیدار شم. خواباشم نود درصد حتی بلافاصله بعد از بیدار شدن یادم نمی‌مونه اما تا این‌جا می‌دونم انگار یه بریده‌هایی از اتفاقات روزمره است که دوباره تکرار می‌شه. هیچ اتفاق مهمی تو خوابام نمی‌افته و صرفاً باعث می‌شه با حال یجوری از خواب بیدار شم. من آدمی بودم که خیلی کم خواب می‌دیدم اما حالا داره جبران می‌شه. دیگه از فردا خواب نبینم. دیگه از فردا خواب نبینم. دیگه از فردا خواب نبینم.

Advertisements


بیان دیدگاه

نوشته‌های اتوبوسی nام

می‌شه اسم سرخ‌پوستی منو نویسنده چرت‌پرت‌های وبلاگی در اتوبوس‌های برگشتی از پایتخت گذاشت. مسیر رفت هم نه، برگشت. لم داده تو صندلی‌های راحت اتوبوس‌های وی‌آی‌پی و سیر در اینترنت پرسرعت تا دو سوم مسیر. زمان رو گم کردم. یه لحظه نمی‌دونم کدوم ماه از تابستونه و روز چندمش. در هر حالتی روزا غیرطبیعی با سرعت می‌گذرن. یه کلکی تو کاره مگه می‌شه ان‌قد زود زود؟ می‌شه دومین مهری که بوی مداد و کتابی در کار نیست. البته در نقش راهنمای خرید مدرسه جوجه‌ها یه مدادفشاری و دفتر مفتر محض دل خوش کنی برای خودم گرفتم اما بیش‌تر نقش فخر فروختن به همین جوجه‌ها بود که چقد دلم براشون می‌سوخت برای سال‌های روز‌های صبح ساعت هشت سر صف و آمد و رفت‌های تکراری. همینقد خبیث. دلم برای مدرسه و دانشگاه تنگ شده؟ اصلا و ابدا! مدرسه که در سال‌های دور قرار داره اما برای دانشگاه در موقعیت مکانی که عاشقش بودم هم تنگ نشده. همین ماه قبل که دوباره به دانشکده‌ای که عاشقش بودم رفتم حالم ازش بهم می‌خورد. دلمون می‌خواست هرچه زودتر کارامون رو انجام بدیم و اون‌جا رو ترک کنیم. فکر این‌که اون‌جا ادامه تحصیل می‌دادم مثل یه کابوس بود که خدارو شکر تصمیم رو به موقع و درست گرفتم. بعضی وقتا فکر می‌کنم قشنگ تعادل روانی ندارم که یهو این‌همه حجم علاقه تبدیل به نفرت می‌شه اما خودمو دلداری می‌دم موجود جان‌دار نیست و دلبستگی به اشیا اصلاً چه ضرورتی داره! تحلیل در حد فراستی. فراستی کیه؟ فقط اسمشو شنیدم، اونم همراه یه هفتی که اسم یه برنامه تلویزیونیه فکر کنم. چرت و پرت‌های بیش‌تری تو کله‌م بود برای نوشتن که یهو باتری خالی کردم و همین‌جا تریبون رو ول کرده و می‌ریم که شام رو همراه حضرت مادر میل کنیم.


بیان دیدگاه

.

خیلی به این موضوع فکر می‌کنم این همه آقا و خانم چجوری به این راحتی تصمیم می‌گیرن بچه‌دار بشن؟ مگه الکیه که چون صرفاً عرف جامعه اینه که بچه نشاط و شادی میاره! در حالی‌که صلاحیت و معیارشو نداری دست به همچین انتخاب سختی بزنی؟ به نظرم سخت‌ترین کار ممکن تو این دنیاست و تا حد زیادی تو کارشون موفق نیستن. حتی روی صحبتم با پدر و مادر خودمه. حس می‌کنم مامان و بابام هم به دنبال پیروی از همین عرف هی بچه بوده که به دنیا آوردن و به این فکر نکردن که مسئولیت و آگاهی و تربیت درستی که باید انتقال بدن رو دارا هستن یا نه؛ در واقع خیلی تو کارشون موفق نبودن. با توجه به سطح سواد و محیط و شرایط نمی‌تونم هیچ ایرادی ازشون بگیرم اما هر چی می‌خونم انتظاراتم ازشون بالا می‌ره. هر چی بیش‌تر مطالب روان‌شناسی می‌خونم بیش‌تر پی می‌برم که چقد اون وسطا رفتار اشتباه انجام شده. چقدر حداقل‌ترین نیازهایی که برآورده شدنش بر عهده والدینم بوده نداشتم. چقد همین‌ها باعث شده عقده‌ای بشم! درسته، عقده‌ای! چقد ناآگاهی خودم، اطرافیانم، والدینم و .. زیاده. یک سری رفتارهای اشتباه ناآگاهانه بخش بزرگی از زندگیم شده که مبارزه می‌طلبه و انرژی می‌خواد تا درست بشه یا کم‌رنگ‌تر. چقد مسائل تربیتی بوده که تو دوران کودکی باید بهم آموزش داده می‌شده اما والدینم نه اون موقع نه الانش بهش آگاه نبودن. حتی منِ دوران تکنولوژی هم اگر اصرار به خوندن نمی‌کردم هم‌چنان ناآگاه بودم. خدا می‌دونه چقدر مسائل حیاتی دیگه‌ای هم هست که اشتباه یاد گرفتم و دارم ادامه می‌دم. بحث پرفکت بودن نیست. صحبت از نیازها و رفتارهای پایه است. این‌که فقدان‌ها و حس‌های عجیب غریبی به سراغم میاد زیادیش ریشه در همون کودکی داره. نه همشون. اصلاً قصد این رو ندارم هر چی که امروز ندارم، هر چی که اشتباهه رو ربط بدم به گذشته و خودم رو تبرعه کنم. رفتار خودم هم کم ایراد نداره. اما تلاشم رو در جهت بهبودش انجام می‌دم. خوشحالم که توی این دنیای مدرن زندگی می‌کنم که دسترسی به اطلاعاتش فوق‌العاده است. توی همین جو یاد گرفتم که مطالعه در مورد روانم رو جدی بگیرم. شک ندارم بدون دسترسی به این حجم اطلاعات و خوندن گذری از این‌ور و اون‌ور جرقه عمیق‌تر شدن تو خیلی از مسائل پیش نمیومد. نمی‌تونم به این اعتقاد داشته باشم که هرچی کم‌تر بدونی راحت‌تری. سخت نگیر. ولش کن بذار خودش طی بشه. درسته که ذهنم خیلی درگیر و شلوغه. اما در نهایت باید درست انتخاب کنم. روانم توان تحمل انتخاب‌های اشتباه و تحمیلی رو نداره. همه وجودمو می‌خوره و نابودم می‌کنه.


بیان دیدگاه

پانزده مردادِ نودُ‌هفت

یوهووو با خودم خیلی حال کردم همون سری اول قبول شدم و گواهینامه‌هه رو بعد شش سال وقفه بالاخره گرفتم. همونقد که اطرافیان آقا معتقد بودن سری اول قبول نمی‌شم مربی فوق‌العاده‌ و ماهم معتقد بود قبولیم حتمیه. در حالی که از همه پارک دوبل گرفت تا من سوار ماشین شدم افسر برای اولین‌بار تو آزمون امروز گفت راه بیفت مهارت بریم. تو یه مسیر پر از تقاطع و سرعت‌گیر تا سه بار گفت دنده سه برم و مجبور می‌شدم هی بیام یک دوباره. چند بار اومد گولم بزنه که سربلند بیرون اومدم و در نهایت خود افسره آفرین آفرین می‌گفت که خیلی حال داد.


بیان دیدگاه

،

چیه این روابط پیچیده آدم بزرگا؟ اصلاً تصورشم نمی‌کردم یه روزی بتونم دوباره با این بشر نیم ساعت تلفنی صحبت کنم و تو همه نیم ساعت هر چی تو دلم بوده و همه دلخوری‌ها رو بکوبم تو صورتش یجوری که حداقل شب از عذاب‌وجدان خوابش نبره. آره می‌خوام بد ذات بشم و عوضی. مطمئناً اگه بی‌گناه نبود به غلط کردن و التماس نمی‌افتاد. حالم بهم می‌خوره که بعد این همه کدورت به خاطر یه سری منافع دو طرفه امکانش هست حتی روابط حسنه بشه و لازم به دیدارهای حضوری باشه! پ.ن: به این فکر می‌کنم این یه بخش کوچیکی از جدی شدن زندگیه. بعد این چقد از این شرایط‌ پیش بیاد. حال ندارم همش تصمیم بگیرم. مدیریت کنم. مراقب آسیب دیدنم باشم. در جهت حفظ آرامشم بکوشم. خسته‌کننده است آقای قاضی.


بیان دیدگاه

موسیقی

دوران مدرسه خیلی موزیک گوش می‌دادم. مثل الان موبایل و موزیک‌پلیر و سینما خانواده نداشتیم. همه امکانات ما یه کامپیوتر خانوادگی با یه هدفون بود که مالک اصلیش برادر بود. برادر همیشه به من و خواهر زور می‌گفت. اما وقتی نوبت من می‌شد ان‌قد گزینه جذاب جلو روم بود که از لذت این همه تکنولوژی و سرگرمی می‌خواستم بمیرم. کلی موسیقی خوب کشف نشده. بازی تتریس و چند تا دیگه که اسمشون یادم نیست. هوار هوار کامنتای وبلاگ. وبلاگای آپدیت شده که بلاگرول نشون می‌داد. لینکای جذاب دلیشز. خلاصه یه بچه دبیرستانی هدفون به گوش و محو شده به مانیتور پی‌سی با اینترنت ساعتی که چشماش برق می‌زد. آخرای دوران مدرسه سر کلاس زیست سال سوم برای اولین‌بار میگرن اومد سراغم. سر کلاس حس کردم چشمام تخته سیاه رو نمی‌بینه. هی با دستام چشمامو مالوندم اما بیناییم مشکل پیدا کرده بود. نور کلاس نزدیک غروب و پرده‌های سبز ضخیم کلاس مدرسه کامل یادمه. ته دلم خیلی ترسیده بودم که چند دقیقه بعدش چشمم درست شد. اون موقع یادم نیست بعدش سردردم شروع شده بود یا نه. اما دیگه بعدش چشمام همون مدلی می‌شد و سردردهایی می‌گرفتم که به کل آهنگ گوش دادن برام ممکن نبود. تا چند سال نمی‌تونستم از هدفون استفاده کنم. بعدش حتماً سردردی می‌گرفتم که عطاش رو به لقاش بخشیدم. نمی‌دونم چی شد و چرا و کجا که سالای آخر دانشگاه وقتی گوشی جدید گرفتم هدفون جذاب و متفاوت و عجیبی که داشت رو امتحان کردم. متوجه شدم سرم درد نمی‌کنه. نمی‌دونم به خاطر کیفیتش بود یا سردردای من تسکین پیدا کرده بود. اما لذت جدیدی کشف کرده بودم. دوباره موسیقی اومد. کل پایان‌نامه و کنفرانسای دوران انترنی رو با لذت وصف‌نشدنی و هدفونی که حالا قدرشو می‌دونستم نوشتم. هر ماه یه مجموعه پیدا می‌کردم و معتادش می‌شدم. یک‌شنبه شب‌ها با برنامه شبانگاهی رادیو پیام با صدای محشر و فوق‌العاده «آلبرت کوچویی» می‌خوابیدم. همون موقع کلی از برنامه‌هاشو دانلود کرده بودم و در طول روز هم گوش می‌دادم. اینا رو واسه چی ان‌قد کش دادم و نوشتم رو نمی‌دونم. موسیقی گوش دادن تو ماشین رو به شرطی که همراه پایه برای بلند بلند خوندن با آهنگ مذکور رو داشته باشم خیلی دوست دارم. بارون و برف رو هم اضافه کنیم. نیهاد پایه خوبیه اما واسه آهنگای هیجانی و ریتمیک که مناسب سنشه. این وسط منو مجبور می‌کنه فرزاد فرزینی گوش بدم که حقیقتاً از این بشر هیچ‌وقت خوشم نمیومد اما با تمرین این نکته تو  ذهنم که اگه الان با این بچه ساز مخالف بزنی فرق تو با مامان‌بزرگی که با موسیقی‌ مورد علاقه تو تفاهم نداشت و نق می‌زدی چیه؟ همراهیش کردم و از شما چه پنهون حالا فرزاد فرزین ( + + ) هم دوست داریم و بچه رو همراهی می‌کنیم. بچه از خاله پایه داشتن مشعوفه ما هم سربلند بیرون اومدیم! البته فقط تو ماشین! این وسط یه خواننده خوش صدایی پیدا کردم. صدایی به خوبی سیاوش شمس و فریدون آسرایی داره. می‌زنه وسط قلب آدم! اما خب صرفاً صدای خوبی داره و آهنگای خوبی نمی‌خونه که جاودان بشه. بار دهم خسته می‌شی. «سیامک عباسی» ( + + ).