شوکا


بیان دیدگاه

هجده آبان

خدایا كاشكی بشه، كاشكی كاشكی كاشكی. بعد مدتها انقد حالم خوب شد كه درجه امیدم یهو از صفر به صد رسید. انگار آبی بود رو آتیش. اكه درست بشه. دوباره كیفیت زندگی ایده‌آل میشه. خدایا از ته ته ته دلم میخوام ازت. كتبی هم نوشتم برات حتی :))

Advertisements


بیان دیدگاه

درد رو از هر طرف بخونی درده!

وقتایی كه درد دارم احساس تمام كمال بدبختی می‌كنم. همه جهان برام خلاصه می‌شه در درد من. خودخواه ترین آدم دنیا می‌شم و در اون لحظه فقط باید درد من قطع بشه. خوب شم تا به زمین ﭼنك نزنم و قیافه مثل ﮔج سفید شدم دوباره ﮔرم بشه. خدایا هر جور میخوای با من شوخی كن اما د ر د این مدلی رو نمیتوانم. ضعیفم، تحمل ندارم، مستأصلم، اصلاً هر ﭼی كه تو می ﮔی همونم! در حال حاضر من هیچ آرزویی ندارم بالام جان! آدم فقط سالم باشه هر ﭼی باشه!
فردا صبح همه اینا باز یادت میره، لیست آرزوهای عجیبت میان جلو دیدت رو می ﮔیرن. خدایا ناجور ما رو داری دقیقاً با این سه تا سلاحت بازی میدی: فراموشی، عادت و تحمل!


بیان دیدگاه

ابی – شب‌گریه

داشتم به این فکر می‌كردم قدیم‌ترها ﭼقد كیف می‌كردن «ابی» هی براشون آلبوم می‌داده. واسه ما هم آرمین تواف‌ام آلبوم می‌ده! از این خواننده ناز كن‌ها و افه‌ای‌ها هم نبوده. زكات صدای محشر و ﮔروه فوق‌العاده ترانه و آهنگ‌سازیشون رو قشنگ ادا كردن.‏انقد آلبوم خوب داره كه بذارید برم دستاشو به ﮔرمی بفشارم و ماچش كنم. شما بیا متن ترانه رو ببین. وقتی به شب ﮔریه‌ش ﮔوش می‌دم در اوج خوشحالی میشینم باهاش اشك می‌ریزیم. می‌گه:

ساده بودی مثل سایه، مثل شبنم رو شقایق
ﭘنجره بازه به بارون من ولی دلم ﮔرفته
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
رفتی و شب ﭘر شد از من، از من و دلواپسی‌هام
رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی‌ها

وای وای وای.


بیان دیدگاه

چگونه عاقل بمانیم

اتفاقی بعد مدت‌ها یه كتاب كوﭼیك از رو اپن آشپزخونه برداشتم، ﭼند صفحه اولشو خوندم به نظرم خوب بود و ادامه دادم. عنوان كتاب «چگونه عاقل بمانیم» نوشته «فلیپا ﭘری» بود. اول كتاب نوشته كه این كتاب با توافق «آلن دوباتن» منتشر شده، قبلاً یه كتاب خوب از این نویسنده خونده بودم. نشر هنوز یه مجموعه شش جلدی و با موضوعات كاربردی از این كتابای كوﭼیك ﭼاب كرده. یه بخش از كتاب تاكید زیادی بر خودنكری داشت. نگاه كردن به خود از فاصله دورتر. این مورد رو از ﭼند وقت قبل، قبل از این‌که این كتاب رو خونده باشم هر از گاهی انجام میدادم. به شكل عجیبی یهو آدم خودش تعجب می‌کنه از این تفاوتی كه بین این دو نگاه هست. اون ﭼیزی كه تو ذهن منه اینجوریه: وقتی غرق درخودت هستی در لحظه خودت رو میبینی. یه نقطه از یه نمودار متغیر. اما وقتی از دور خودت رو از دیدگاه آدمای اطرافت میبینی انگار كه داری كل لیوان رو میبینی. یه نمودار رو میبینی كه كلی بالا ﭘایین داره. یهو میبینی نمودارت زیر متوسطه نه یا وضعیتش خیلی خوبه. یه لیوان رو میبینی كه كثیفه. یه لیوان آب كدر با آت آشغالاییه كه همشون كارای زشت، دور از انتظار وخارج از شخصیت وجودی خودته. اگر یه لیوان آب شفاف و تمیز باشه كه دم شما گرم. لیوان من شفافیتش به اون مقدار نیست كه ببینمش كیف كنم اما تصفیه میشه هی! من حتی از این قضیه‌ برای تصمیم‌هایی كه میخوام بگیرم هم استفاده میكنم. عواقب، نتایج و زندگی متاثر از اون تصمیم بعد از فروكش كردن هیجانات رومتصور می‌شم. زندگی تا این حد قابل ﭘیش ﮔویی نیست اما كمك ﮔرفتن از همین داده های زمان حال كه داری هرچند كم كمكت میکنه.
یه جا دیگه درباره اهمیت ﮔفتكو می ﮔه. اینکه صحبت کردن قدرت زیادی در ﭘرورش وجودی شما داره. حتی اینو میكه كه روانشناس ها و روان ﭘزشك ها به واسطه همین صحبت‌ها با كیس هاشون رشد میكنند. این بخش از كتابش رو خیلی قبول دارم. صحبت كردن با آدمای ﭘخته، عاقل و با درك و شعور یه جور آهسته و پیوسته به بار معنایی شخصیت شكل میده. خوشبختانه، خدا را هزاران بار شكر، دوستای خوبی داشتم و دارم كه ازشون یاد ﮔرفتم شاید بهشون یاد هم دادم. این تعامل ها و تبادلات فكری و رفتاری قشنگ ترین داد و ستد دنیاست. قبل از این‌که شبكه های اجتماعی به عوام برسه و تا این حد ﮔسترده و ﭼیب بشه نمونه بارزی از یك تبادل فكری فوق‌العاده بود. شاید اون حجم از مطالبی كه در همه ابعاد زندگی از معاشرت با دوستان خوب و تحصیلکرده شبكه های اجتماعی یاد ﮔرفتم هیچ وقت دیگه با اون كیفیت نتونم یجا ﭘیداشون كنم. همیشه از بدبختی دهه شصتی ها یاد میشه اما بی انصافیه از اون دوران طلایی تقارن سنی جوانی دهه شصتی ها و شكل ﮔیری و اوج شبكه های اجتماعی به نیكی یاد نشه. در جایی از كتاب می ﮔه: «همه زندگی حقیقی، ملاقات است.»
بخش‏ دیگری از كتاب تشویق به یادگیری در همه ادوار زندگی داره. نویسنده معتقده كه ا ﮔر راست دست هستید با دست ﭼب مسواك بزنید. با این كار تو مغزتون مسیر عصبی جدید شكل می ﮔیره. یه توضیح عالی برای توجیه اهمیت یاد ﮔیری.
بخش‏ آخری كه یادم مونده مثبت نكریه. ﭼیزی كه علی رغم تلاشی كه میكنم متأسفانه تو وجودم نیست. بخش بزرگیش هم به جامعه‌ای كه درش زندگی می‌کنم بستگی داره. قبول كنیم كه همه ما از بیان خوشی های زندگیمون واهمه داریم. مخصوصاً اگر این خوشی ها و موفقیت ها ﭘیوسته باشن. خود اون شخص موفق از ﭼشم خوردن میترسه هیچ! اون كسی كه میبینه هم هی تو دلش از این همه موفقیتی كه میبینه در عجبه كه ﭼرا اتفاقی نمیفته! حسادت نمیكنه اما یاد ﮔرفته كه منتظر خبر نحس باشه، دیر یا زود! به شخصه همه آرامش های زندگیم رو آرامش های قبل از طوفان دیدم. این بدترین حالت ممکنه. بیمار ﮔونه. انقد بهش باور داشتم یا انقد شرایط زندگی و جامعه فلاكت بار بوده كه دست به دست هم داده و من شدم یه آدمی که نمی‌تونه مثبت فكر كنه.هرچقدر هم كه خواستم نشون بدم مثبت نكرم اما با خودم كه تعارف ندارم ته دلم دلشوره اومدن خبر بد رو داشته. ﭼند وقتی هست با این طرز تفكر اوضاع رو تا حدودی بهترش كردم. اینکه بابا اتفاق بد كه افتا سر وقتش بكوب تو سرت، حالت بد بشه، براش راه حل ﭘیدا كن اما ﭘیش ﭘیش اتفاق و خبر بد برای خودت، تو ذهن بیمارت، تفت نده! مشخصه كه روانکاوی لازمم؟
فصل آخر کتاب تمریناتی برای بهبود موضوعات بحث شده تو این کتاب برای خواننده داره.


بیان دیدگاه

Pinterest

احتمالاً نسخه اون پزشک تبریزی رو دیدین که برای بیمارش آلبوم موسیقی تجویز کرده بود. دکتر جان به احتمال زیاد شما با پینترست آشنا نیستی. این لعنتی قوی‌تر از هر باربیتورات و بنزودیازپین و قرص زیر زبانی و فشار و دیابت و و عمل می‌کنه. بهترین مسکن روح و روان. بیمارای ما نزده می‌رقصن. شاد و شنگول ذاتین. دیدی خیلی خونسرد با اون چشما و پلکای گاوی شهلا نگاهت می‌کنه اما یهو با حفظ وضعیت و پوزیشن آن‌چنان لگدی از سرِ سرخوشی نثارت می‌کنه که مغزت داخل جمجه جابه‌جا شده می‌خوای برگردی فحشش بدی اما باز بهت خیره شده که می‌گی قربان شما =)) واسه این تو نسخه بنویسم پینترست :)) اما شما برای مریضاتون پینترست رو تجویز کنید. مدینه فاضله است. دنیای موازی. همه‌ش حال خوب کن و کیفور کننده. جدی.

pinterest-png-pic

یک برنگاشت وارد کنید

pinterest

 


بیان دیدگاه

؛

مثل بیشتر این ﭼند وقت اخیر باز ﭘشت تلفن حالش خوب نبود. مثل هر سری سعی كردم بخندونمش و سر به سرش بذارم. مثل همیشه یه خنده الكی كرد و زیر لب ای وای ای وای ﮔفت. بجه ها صداش میكردن، با تندی و بی حوصلكی جوابشون رو داد، با خنده ﮔفتم عه بازم كه بی اعصابی. ﮔفت حالم خوب نیست. دلم خیلی ﮔرفته. اصرار كردم حرف بزنه شاید خوب شه یا اگر قضیه یه موضوع دیگه است بكه تا آروم شه. ﮔفت نه. وسط حرفام و خداحافظی نكرده ﮔفت داره ﮔریه ش می ﮔیره و تلفنو قطع كرد. ساعت داره سه نصف شب میشه، خوابم نمی بره. من فكر میكنم عمیقا همه احساسات و وضعیت روانی داغونش رو درك میكنم. اما بیشتر كه فكر میكنم من زنی تنها در آستانه چهل سالگی نیستم. در وضعیتی نیستم كه نگاه ها بعد از این اتفاق به سمتت تغییر می‌کنه. مردهای با شرایط مشابهت و بعضاً غیر مشابه فكرایی دارن و این اوضاع برای تو كه سالیان سال اتفاقات ناگوار افتاده فقط اذیت و عذاب روحیه. من مسئولیت بزرگی به نام تربیت دوتا بجه رو به تنهایی ندارم. من تو خونه‌ای زندگی نمیكنم كه جای خالی، بو، خاطرات و كمد لباسای ﭘیرهن مردونه ها و كت شلوارای مردی كه بیست سال مجنونت بوده و برات خاطرات بد و خوب ساخته باشم. من دركش میكنم؟ خدای من! یعنی غم هایی فراتر از اون ﭼیزی كه تو وجودش حس میكنم هم یه آدم، یه زن باید تحمل كنه و سر ﭘا بمونه؟ من دركش نمیكنم. هیچ كس نمیتونه. این اوج غم، اندوه و استیصاله ..


2 دیدگاه

سفر یك روزه

ساعت نزدیک هشت صبح بود. داشتم صبحانه می‌خوردم خبری رسید که باید سریع به سمت ولایت راه می‌افتادیم. داداش باید سر راه دو تا كیس ویزیت می‌كرد و تا ظهر به مقصد می‌رسیدیم. یکیش گاوداری صنعتی و تشخیص آبستنی چند تا گاو بود و دیگری یه كیس جفت ماندگی. آقا و خانمی كه ﮔاوشون مریض بود شخصیت دوست داشتنی داشتن. رنگ ﭼشمای خانوم آبی بود و پسر چهار پنج ساله‌شون هم ﭼشمایی به زیبایی مادرش داشت. و ان یكاد تو ﮔردنیش هم نظر منو تصدیق می‌کرد. خانوم می‌گفت از دیروز كه ناخوشی این ﮔاومون رو دیدم همه اعصابم خورد شده چهار تا قرص آرام بخش خوردم اما این آقا كه به همسرش اشاره داشت اصلاً عین خیالش نیست، آقای دكتر حالشو خوب كن تا حال منم خوب شه. دیدن و شنیدن این صحبت‌ها حس عجیبی به آدم میده.. . کل مسیر رو تا مقصد بکوب باهم صحبت کردیم. من هلاک صحبت کردن باهاش و یاد ﮔرفتن ازشم. در مورد درس و دانشگاه صحبت کردیم. از اینکه چطور آدم بتونه بعد از مرگش اسمش رو جاودانه كنه. دغدغه این رو داشت و نصیحتم میکرد که در شغلی كه قراره داشته باشی عناصر آزادی، شادی و رضایت حتماً باید باشه. حتماً به لذت بردن از زندگی و وقت‌هایی برای كیف كردن بعد از كار در نظر بگیر. نویسندگی، شعر، موسیقی، عكاسی، مقاله و یا هر چیز و كاری كه دوست داری. باز صحبت به ازدواج رسید. ازش پرسیدم كه ﭼطوری می‌تونه تو زمان كم ان‌قد خوب آدمای اطرافش رو بشناسه. برای خودش معیارهای کلیدی داشت. شاید اگر كس دیگه ای بود توی ذهنم فكر میكردم شانس هم قاطی معیاراشه! اما دیده‌های همه این سال‌ها حرف دیگه‌ای میزد. معیارای به شدت جالبی داشت. یكیش كه منو خیلی متعجب كرد این بود كه می‌ﮔفت من برام خیلی مهم بود خانمم از من قوی‌تر باشه و من در مقابل شخصیت قوی‌ای كه داره احساس ضعف كنم. شخصیتی كه تصمیم‌های قاطع بگیره. مطمئن باشم اگر یك روزی من نباشم با قدرت و اراده‌ای كه داره بدون ضعف بچه‌ها مونو تربیت می‌كنه. شخصیتی كه من عصرا كه از سركار بر می‌گردم دریافتی اون روز رو در اختیارش میذارم و از شریک و همراهی كه برای خودم انتخاب كردم اطمینان صددرصد دارم.‎‏ فقط خوش‌اخلاقی صرف رو نمیشه معیار قرار داد. سؤالای كلیدی و مهمی رو باید ﭘرسید كه این سؤالا نباید اینا باشه كه قرمه‌سبزی دوست داری یا قیمه! راستش شاید خیلی از طرف دیدگاه دخترا و معیارایی كه معمولاً دارن خبر داشته باشم. اما تا به حال به این صراحت از طرف جنس مخالفم حرفای خوب نشنیده بودم. برام جالب بود یكی از مسائلی كه همیشه تو ذهنمه دقیقاً همین موضوع هست كه دوست دارم طرف مقابلم شخصیت محكم، مصمم و بااراده ای داشته باشه و در مقابل سختی‌هایی كه قطعاً خواهد بود به راحتی جا نزنه و قاطی نكنه، در واقع صبر از ویژگی‌های بارزش باشه. از طرفی خودم هم بتونم همین حس رو منتقل كنم، نه صرف مطلق احساساتی و به قول معروف ﭘروانه باشم! راستش فكرشو نمی‌كردم آقایون هم از این معیارا داشته باشن. اگر هم داشته باشن بیانش نمیكنن و این خیلی خوب و خوشحال كننده بود كه این صحبت‌ها رو می‌شنیدم. در مورد توجه شدید به كسب روزی حلال هم صحبت كردیم و اصلاً متوجه نشدم كی به ورودی شهر رسیدیم. فردا صبح زود در عرض کم‌تر از بیست و چهار ساعت دوباره برگشتیم. تو یه مسیر فرعی كه جاده خلوت‌تر بود یكم من رانندگی كردم. بعد از چهار پنج سال كه از كلاس رانندگی گذشته بود اصلاً فكرشو نمی‌كردم شوماخر طور ظاهر شم! اما امیدی هست گویا. در مسیر بازگشت رفتیم «معبد داش‌كسن» كه نزدیکی های گنبد سلطانیه قرار داره رو هم دیدیم. بنای تاریخی جالبی بود، در سبک «نقش رستم» اما تا حد زیادی تخریب شده. ظهر بود كه خونه بودیم.
ﭖ ن: وبلاگ خوانی دوباره به لیست علاقه‌مندی‌هام برگشته اما درحال حاضر فقط وبلاگ «پیاده رو» نوشته آیدا احدیانی هست كه فعاله و برای خوندن مطالبش ﭘرﭘر می‌زنم. بیش‌تر بنویسید، بیش‌تر بخونیم، بیش‌تر كیف کنیم.